تبليغاتX
ياس سفيد

ياس سفيد

. و هر انسانی که متولد میشود نشان دهنده این است که خدا هنوز از انسان ناامید نشده است

فرصت زندگی

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .

داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سکوت کرد. جيغ کشيد و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سکوت کرد. به پرو پاي فرشته ها و انسان پيچيد. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي."

تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و حداقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز؟ چه کار مي توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد، هزارسال هم بکارش نمي آيد.

و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد. بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد؟

بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم. آنوقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا برود. مي تواند بال بزند. او در آن يک روز، آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي هم بدست نياورد، اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد، روي چمن خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آن ها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند و بقولي چشم ديدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان يک روز با دنيا و هر آنچه در آن است آشتي کرد و خنديد و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد و فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود!"
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 19:32  توسط راحیل  | 

دعای مادر

چگونه به اين مقام رسيدي؟

 

از بايزيد بسطامي که از عرفاي بزرگ به شمار مي‌رود، پرسيدند چگونه به اين مقام ارزشمند دست يافتي؟ گفت در اثر دعاي مادرم. گفتند چگونه؟ بايزيد گفت:

نيمه شبي مادرم از من آب طلبيد. سراغ ظرف آب رفتم، ديدم خالي است و آبي در خانه نداريم. لذا کوزه را برداشته و به چشمه رفتم تا آب بياورم. هنگامي که برگشتم، ديدم مادرم به خواب رفته است. با خود گفتم بي‌انصافي و دور از ادب است که او را از خواب بيدار کنم، لذا همانطور آب به دست ايستادم تا اينکه خودش از خواب بيدار شود و به او آب بدهم.

اما خواب او طولاني شد. تا اينکه با صداي اذان صبح، از خواب بيدار شد. او که موضوع درخواست آب را فراموش کرده بود، وقتي مرا به آن حالت ديد، گفت: پسرم چرا ايستاده‌اي؟ ماجرا را برايش تعريف کردم. او هم به نماز صبح ايستاد و پس از اقامه فريضه، دست به دعا برداشت و گفت: خدايا چنانکه اين پسر را برايم بزرگ و عزيز داشته‌اي، در ميان خلق نيز او را بزرگ و عزيز گردان
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 19:19  توسط راحیل  | 

خر ما از کرگی دم نداشت

از کتاب کوچه – احمد شاملو

از گرَه گي دُم نداشتن :
... مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده . مساعدت را ( براي كومك كردن ) دست در دُم خر زده قُوَت كرد( زور زد ) . دُم از جاي كنده آمد . فغان از صاحب خر برخاست كه " تاوان بده !" 
مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد ، بن بست يافت . خود را به خانه يي درافگند . زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت ( حامله بود ) . از آن هياهو و آواز در بترسيد ، بار بگذاشت ( سِقط كرد ) . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نيز با صاحب خر هم آواز شد .
مردِ گريزان بر بام خانه دويد . راهي نيافت ، از بام به كوچه يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت . مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد ، چنان كه بيمار در حاي بمُرد . پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست !
مَرد ، همچنان گريزان ، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند . پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد . او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست !
مرد گريزان ، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه " دخيلم! " . مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود . چون رازش فاش ديد ، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت : و چون از حال و حكايت او آگاه شد ، مدعيان را به درون خواند .
نخست از يهودي پرسيد .
گفت : اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است . قصاص طلب ميكنم .
قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست . بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند !
و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد ، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد !
جوانِ پدر مرده را پيش خواند .
گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد ، هلاكش كرده است . به طلب قصاص او آمده ام .
قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است ، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است . حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي ، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني !

و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود ، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بيمورد محكوم كرد !
چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد . حالي ميتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج )  اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند . طلاق را آماده باش !
مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد ، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد .
قاضي آواز داد : هي ! بايست كه اكنون نوبت توست !
صاحب خر همچنان كه ميدود فرياد كرد : مرا شكايتي نيست . محكم كاري را ، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا  از گره گي دُم نبوده است !
 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 6:40  توسط راحیل  | 

بی عنوان

سلام Gemini

چطورید ؟

نظرتون در مورد قالب چیه ؟ هان ؟

منتظر نظرات کماکان

راستی اونایی که میخوان لینک شن خبر بدن

بابایYah

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 23:18  توسط راحیل  | 

راه و رسم عاشقی


من يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد. مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم. چشم هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم. من از خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود.
مي خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم مي خواهد بسازم نه آن گونه که خدا مي خواهد. به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت ماندم. من زير ويرانه هاي زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هيچ کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد. دانستم که نابودي ام حتمي است. با شرمندگي فرياد زدم خدايا اگر مرا نجات دهي، اگر ويرانه هاي زندگي ام را آباد کني با تو پيمان مي بندم هر چه بگويي همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسي بود که حرف هايم را باور کرد و مرا پذيرفت. نمي دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد. از زير آوار زندگي بيرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خداي عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم.

خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدايا عشقت را پذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم. سپس بي آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رويايي زندگي ام ادامه دادم. اوايل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست مي کردم و خدا فوري برايم مهيا مي کرد. از درون خوشحال نبودم. نمي شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بي توجه باشم. از طرفي نمي خواستم در ساختن کاخ آرزوهاي زندگي ام از خدا نظر بخواهم زيرا سليقه خدا را نمي پسنديدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزي در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک مي کند و من از زحمت عشق و عاشقي به خدا راحت مي شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حين کار اگر چيزي لازم داشتم از رهگذراني که از کنارم رد مي شدند درخواست کمک مي کردم. عده اي که خدا را مي ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ايستاده بود نگاه مي کردند و سري به نشانه تاسف تکان داده و مي گذشتند. اما عده اي ديگر که جز سنگهاي طلايي قصرم چيزي نمي ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز بهره اي ببرند. در پايان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجري زهرآلود بر قلب زندگي ام فرو کردند. همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمي بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گريختند همان طور که من از خدا گريختم. هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيدند همان طور که من صداي خدا را نشنيدم. من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدايا! ديدي چگونه مرا غارت کردند و گريختند. انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگي ات فرا خواندي. از کساني کمک خواستي که محتاج تر از هر کسي به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روي آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم. اينک با تو پيمان مي بندم که اگر دستم را بگيري و بلندم کني هر چه گويي همان کنم. ديگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسي بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد. نمي دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره مي توانم روي پاي خود بايستم و به زودي خداي مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بي آنکه مرا بخواني هميشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داري تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم.
گفت: اگر مرا باور کني خودت را باور مي کني و اگر عشقم را بپذيري وجودت آکنده از عشق مي شود. آن وقت به آن لذت عظيمي که در جست و جوي آني مي رسي و ديگر نيازي نيست خود را براي ساختن کاخ رويايي به زحمت بيندازي. چيزي نيست که تو نيازمند آن باشي زيرا تو و من يکي مي شويم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چيزي بي نيازم. اگر عشقم را بپذيري مي شوي نور، آرامش و بي نياز از هر چيز.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 16:2  توسط راحیل  | 

ببخشید شما ثروتمندید

 

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خود م بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: « بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: « ببخشين خانم! شما پولدارين »

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه.
آدم ثروتمندى هستم
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:4  توسط راحیل  | 

حقیقت توسل از دیدگاه قرآن

 حقیقت توسل :

در آیه35 سوره مائده خداوند میفرماید:((یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ))ای کسانی که

ایمان آورده اید تقوا وپرهیزگاری پیشه کنید .سپس دستور میدهد که:وسیله ای برای تقرب به خدا انتخاب نمایید((وبتغوا الیه الوسیله)). وسرانجام (دستور به جهاد در راه خدا میدهد)((وجاهدوا فی سبیله).ودر نتیجه همه آنها این است که در مسیر رستگاری قرار گیرید((لعلکم تفلحون)).

 

(وسیله)در آیه فوق معنی بسیار وسیعی دارد وهر کار وهر چیزی را که باعث نزدیک شدن به پیشگاه مقدس پروردگار میشود شامل میگردد که مهمترین آنها را علی علیه السلام در نهج البلاغه این چنین برمیشمرد:

(بهترین چیزی که به وسیله آن می توان به خدا نزدیک شد ایمان به خدا وپیامبر او وجهاد در راه خداست که قله کوهسار اسلام است وهمچنین جمله اخلاص (لا اله الا الله)که همان فطرت توحید است وبر پا داشتن نماز که آیین اسلام است وزکوه که فریضه واجبه است و روزه ماه رمضان که سپری ایست در برابر گناه وکیفرهای الهی وحج وعمره که فقر و پریشانی را دور میکند وگناهان را میشویدوصله رحم که ثروت را زیاد وعمر را طولانی میکند انفاقهای پنهانی که جبران گناهان مینماید وانفاق آشکار که مرگ های ناگورا و بد را دور میسازد وکارهای نیک که انسان را از سقوط نجات میدهد.)

ونیز شفاعت پیامبر وامامان وبندگان صالح خدا که طبق صریح قرآن باعث تقرب به پروردگار می گردد در مفهوم وسیع توسل داخل است.

لازم به تذکر است که هرگز منظور از توسل این نیست چیزی را از شخص پیامبر یا امام مستقلا تقاضا کنند بلکه منظور این است با اعمال صالح یا پیروی از پیامبر یا امام یا شفاعت آنان ویا سوگند دادن خداوند به مقام ومکتب آنها (که خود یک نوع احترام واهتمام به موقعیت آنها ویک نوع عبادت است از خداوند چیزی را بخواهند واین معنی نه بوی شرک میدهد ونه بر خلاف آیات دیگر قرآن است ونه از عموم آیه فوق بیرون میباشد - دقت کنید.

 

امیدوارم که همه وبیشتر خودم رو میگم  با تدبر آیات قرآن را بخوانیم واین کتاب آسمانی را از مهجوری دور کنیم وتنها قرآن را برای هدیه به اموات یا فقط در ماه رمضان باز نکنیم بلکه همیشه هر روز سعی کنیم حتی تنها یک آیه از این کتاب آسمانی را با تفکر بخوانیم وعمل کنیم .با این کار خودمون رو به صاحب الزمان نزدیک کنیم .
+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 17:58  توسط راحیل  | 

وقایع آخر الزمان

 

حضرت على (عليه السلام ) در بعضى اوقات از مصائب و گرفتاريهاى آيندگان خبر مى داد و راه درمان ابتلائات آنها را گوشزد مى كرد.

 

على (عليه السلام ) فرمود: زمانى بر مردم خواهدآ مد كه چند گناه بزرگ و عمل زشت در بن آنها پديد مى آيد.

 

كارهاى زشت آشكار مى گردد و معمولى مى شود.1_

 

پرده هاى عفت و شرم پاره مى گرد.2_

     مالهای یتیمان را حلال می شمارند۳ـ 

زنا کاری و تجاوزهای ناموسی علنی میشودـ4

 

ربا خواری شیوع پیدا میکند.5ـ

 

در كيلو و وزنها، كم و كاست مى كنند.6_

 

شراب را به اسم نبيد حلال شمرده و مى خورند.7_

 

رشوه را به عنوان هديه و شيرينى مى گيرند.8_

 

به نام امانت دارى خيانت مى نمايند.9_

 

مردها خود را به شكل زنان و زنان خويش را به صورت مردها در مى آورند.10_

 

به احكام و دستورات نماز بى اعتنائى مى كنند.11_

 

حج خانه خدا را براى غير خدا (براى ريا و يا تجارت ) بجا مى آورند.12_

 

سپس ادامه داد: كيفر اين زشتى ها اين است كه خداوند آنها را از فيوضات خود محروم مى كند، تا جائى كه ماه (شوال ) براى آنها مخفى مى شود بطورى كه گاهى دو شبه ديده مى شود (كه معلوم مى شود روز عيد فطر را به عنوان ماه رمضان روزه گرفته اند  با اينكه روزه آن حرام بوده است ) و زمانى شب اول رمضان مخفى مى شود، كه دو روز آن را روزه نگرفته و به عنوان آخر ماه شعبان مى خورند و روز عيد فطر را به خيال آخر ماه رمضان روزه مى گيرند. در اين وقت بايد ترسيد از اينكه خداوند بطور ناگهانى آنها را كيفر كند (مانند زلزله و طوفان و سيل

 

چرا كه به دنبال آن كارها، بلاها مردم را فرا مى گيرد، تا جائى كه كسانى صبح سالم هستند ولى شب در دل خاك و قبر آرميده اند و گاهى شب سالمند و بامدادان جزء مردگان هستند.

 

وقتى چنين روزگارى پيش آمد، لازم است انسان هميشه وصيت كرده باشد كه مبادا بلائى بر او فرود آمده و بدون وصيت بميرد و واجب است نماز را در اول وقت آن بخواند چون ممكن است تا آخر وقت زنده نباشد.

 

هر يك از شما آن زمان را درك كرد بدون وضو نخوابد و اگر برايش امكان دارد هميشه با وضو باشد چه ترس آن است كه مرگ ناگهانى برسد، لذا خوب است با وضو باشد كه روح وى با طهارت خدا را ملاقات نمايد.

 

من شما را ترساندم اگر بترسيد و آگاه نمودم ، اگر آگاه گرديد و شما را پند دادم چنانچه پند گيريد پس در پنهانى و آشكار، از خدا بترسيد و نبايد كسى از شما بميرد، مگر اينكه مسلمان باشد، زيرا هر كس به جز اسلام آئينى داشته باشد از او پذيرفته نيست و در آخرت زیان کار است.

فارغ از هر دو جهانم به گل روی علی              از خم دوست جوانم به خم موی علی
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 17:20  توسط راحیل  | 

یاری امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

امام زمان (عجل الله تعالی الشریف) را با خود سازی و محیط سازی اعانت کنیم. این دو را با هم انجام دهید احیا محیط متوقف بر هیچ کاردیگری نیست همه در مقابل آن مسئولند. همه باید خود را بسازند با یاد خدا و محیط را احیاء کنند با نهی از منکر و امر به معروف. هیچ زمانی حتی کوتاه نباید این کار به کنار گذارده شود که این برخلاف سیره اهل بیت (علیه السلام) است.

اماممان را بسیار صدا کنیم و او را بخوانیم .مهدی زهرا (عجل الله تعالی الشریف) را اعانت کنیم مهدی زهرا(سلام الله علیه) معین می خواهد اعانت او احیاء نفوسمان است احیاء جامعه است.

هیچ کاری نزد امام محبوب تر از احیاء نفوس دیگران نیست پس برخیزیم وبرنامه ریزی کنیم و با توسل و توکل این کار را آغاز کنیم.

با هر قدم خیری ظهور را نزدیک تر می کنیم این را بدانیم /با زدون سموم گناه ظهور را نزدیک تر میکنید یقین کنید.

مهدی زهرا ( عجل الله الشریف) را با کمالمان یاری کنیم.

امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) :

 باید هر یک از شما آنچه او را به محبت و دوستی ما نزدیک میدارد به جا آورد و از آنچه او را به کراهت و خشم ما نزدیک می نماید دوری کند.

امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) فی توقیع الشریف

به تحقیق جاهلان وکم خردان شیعه و کسانی که پر وبال پشه /از دین داری آنان برتر و محکم تر است ما را آزار میدهند.

 


 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 8:35  توسط راحیل  | 

انتظار   

انتظار منتظر کمال آفرین است

بدانید که امامتان منتظر است. او عمری است که در انتظار به سر می برد. با او همسو شویم .منتظر فعال و پرکار است منتظر حقیقی عاشق و خدا جوست دلسوز بندگان خداست.منتظر حقیقی با تقواست و عالم را محضر خدا می داند و این حضور را درک می کند و از گناه در محضر او می هراسد. منتظر حقیقی سبقت میگیرد و به سوی او پرواز می کند امام از هیچکدام از شیعیانش غافل نیست یقین کنید.حکمت انتظار موحد شدن است که باید آن را دریافت.انتظار اصل است و کارهای دیگر باید در ذیل آن شکل گیرد امتظار منتظر امری نیست که در حاشیه کارها قرا گیرد.

امام صادق (علیه السلام):

خوشا به حال شیعیان قائم ما که در زمان غیبتش منتظر ظهور او و در زمان ظهورش مطیع او هستند آنها دوستان خدا هستند هم آنان که نه ترسی بر ایشان است و نه اندوهگین می شوند.

 حدیث دیگر از ایشان :

در زمان غیبت هر صبح و شام منتظر ظهور باشید.

 

 

راوی به امام صادق علیه السلام عرضه داشت:خداوند مرا فدای شما نماید این امر کی خواهد شد که طولانی شده است بر ما؟

حضرت فرمودند:آنان که (بدون توجه به امکان یا عدم امکان آن)

خواهان این امر هستند و آن را آرزو می کنند به این آرزو خود نمی رسند و آنان  که در این امر عجله می کنند هلاک می شوند و آنان که تسلیم هستند نجات می یابند وامر شما به سوی ما خواهد وبود

+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 12:3  توسط راحیل  |